من در سکوت خیابان ها می شنوم که صدایی وهم آلود همواره می گوید : "به انسان ها چیزی نده!" و صدای دیگری می گوید که : "تا می توانی انسان ها را در داشته های خویش شریک کن" و اینک آموخته ام که انسان ها را نباید چیزی داد بلکه باید از آن ها چیزها ستاند و رفت. آیا براستی حس می کنید که باید ببخشید و این بخشی از شریعت شماست؟ در این صورت بزرگترین بخشش خویش را انجام دهید , چیزی از مردم بگیرید و در تحملش شریک شوید.
برچسبها: سکوت, انسان, شریک, رفتن, بی نیازی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:58 توسط یه چرت و پرت گو |
برف و بوران طاقتش را برده بود خسته و هن هن کنان نه تاب ماندنی و نه میل رفتنی هرچه می دید برف بود و برف و درخت خشک تیره ای که در واپسین عمق نگاهش تضادی را به پا می کرد پیرمردی را دید که بی آنکه توجهی به اطرافش کند , می رفت خود را کشان کشان به پیشش رساند , پیرمرد متوجه حضورش نشد روی به پیرمرد کرد و گفت و گفت و گفت در لا به لای سخنانش هیچ نبود مگر آزردگی خاطر پیرمرد بی آن که توجهی کند به راهش ادامه داد "تو به آن چه که دیدی فکر کردی و من , هرچه که فکر کردم را دیدم" این را پیرمرد در سوسوی محوشدنش زمزمه کرد...
برچسبها: برف, سرما, تفکر, اندیشه, پیرمرد
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 19:58 توسط یه چرت و پرت گو |
هر لحظه در این عظمت بی پایان چه بسیارند کسانی که می میرند ولی مردن چیست؟ من آن دزدی ِ فرشته ی مرگ را مردن تلقی نمی کنم چرا که مردن به این امر منتهی نمی شود. چه بسیارند کسانی که میل به مردن دارند ولی کسی که درست نزیسته باشد می تواند درست بمیرد؟ نباید از یاد برد که پوک ترین بادام ها نیز میل به شکسته شدن دارند. در افراد ابتدا یا دل پیر می شود یا روح و چه بسیارند کسانی که قبل از این که جوان شوند پیر می شوند و این از لطف واعظان مرگ است , از لطف کسانی که مرگ تدریجی را نوید می دهند (همان هایی که بر منبرهای خود درس حماقت می دهند) زندگی برای بسیاری از افراد نوعی محکومیت* یا نوعی شکست تلقی می شود ولی این افراد اگر میوه هایی نباشند که پیش از این که رسیده باشند , گندیده اند و فقط بزدلی شان است که موجب نیفتادنشان می شود چه چیزی می توانند باشند؟ چه بسیارند کسانی که بر شاخه های این درخت چسبیده اند , کاش بادی می آمد و این افراد را با خود می برد! ای کاش مبلغان مرگ روز به روز بیشتر شوند تا این افراد را از پیش چشمان افرادی چون من که میل به زندگی دارند دور سازند. تنها کسی می تواند لذت زیستن را بچشد که از حقارت "آری" در آمده باشد و یک "نه" گوی مقدس باشد , چنین است که زندگی و مرگشان با هم مانوس می شود ولی باید در زمانی که مزه ی خوش هنوز زیر زبان است نایاب شد (این را تنها کسانی متوجه می شوند که بخواهند مدت زیادی مورد علاقه واقع شوند) برای این که مرگمان کفر به دنیا نباشد و از زیستن خود لذت بریم بیایید مرگمان را در واپسین لحظات فضیلت روح و والاترین اوقات خود تعبیه کنیم , چون آن ساعاتی که تابش محزون خورشید موجب غروبش می گردد. بدانید که به خاک باز خواهیم گشت تا در دامان مادری که ما را پروراند اندکی استراحت کنیم پس ای برادران و خواهران , از عاقبت خود ترسی نداشته باشید و با این آسودگی به زیستن خود ادامه دهید. *اشاره به عقاید دکتر! شریعتی
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 13:29 توسط یه چرت و پرت گو |
زیستن در آمیزه ای از تفکرات ادغام گشته با تخیل به گونه ای می تونه مثل سنگری مقابل اندیشه ی مردمی که حس می کنند در دنیایی هستند که از قسمتیش محروم شدند باشه و از این بابت می تونه به هر کسی که به این شیوه ی اندیشیدن برسه کمک کنه ولی مشکل اصلیش زمانی خودش رو به تصویر می کشه که باید در جهانی زندگی کنی که مردم سهمی از اون هستند و در باور مردم ذره ای تخیل نیست , مردم سراسر از اونی هستند که می بینند ولی به واسطه ی جهلشون خرافه پراکنی می کنند و حتی اونی که می بینند رو برداشتی خرافی ازش می کنند و شدند مثل دوربین فیلم برداری ای که یه لنز احمقانه بهش وصل کردند و درنتیجه دنیا رو از دریچه ی اون لنز می بینند. در این میان اگه با اندیشه ی ادغام با تخیل بخوایم زندگی کنیم به گونه ای در معاشرت با مردم دچار جبری از تظاهر میشیم , دوگانگی نیست , صداقت هم نیست بلکه نوعی روند تکامل برای رسیدن به اصل باور در اندیشه های تخیلاتیه , توصیفش سخت نیست فقط یه خرده در ظاهر متشابهه , به اندیشه ی کنونی مردم شبیهه ولی در اصل فقط انحرافی از این اندیشست که شده اون اندیشه و همون لنزست که نمیذاره تفاوت این اندیشه و اون اندیشه زیاد نمود کنه. باید لنزمون رو برداریم تا دریچه های ذهنمون باز بشه , تفکری مثل نبود اصل و فرع بلکه تخیلی ادغام گشته بینشون , اشتباه زندگی در تخیل یا اصل به اندازه ی اشتباه زندگی در مدرنیته یا سنت هست. رستگاری هیچ کجا نیست چرا که اصل رستگاری متضمم اندیشه ی اطلاقیه , اطلاقی که منجر به تباهی عمر افرادی میشه که بهش باور و عقیده دارند.
برچسبها: تخیل, اصل, ادغام, رستگاری, معاشرت
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 15:7 توسط یه چرت و پرت گو |
آدمی بیش از هرچیزی به درخت شبیه است. به تماشای درختان بنشینید. درختان به گونه ای بر زمین قرار گرفته اند که گویی مجسمه
هایی هستند بدون آن که حتی ذره ای در زمین فرو رفته باشند و تنها کمی فشار
کافیست تا بر زمین بیفتند و نابود شوند اما نه , نمی شود. گویی درختان جزئی از زمین هستند که همچون
کوه ها اصلشان در زمین است و هیچ نیرو و قدرتی نیست که آن ها را بلغزاند
اما می بینید؟ حتی چنین هم نیست. هرچه که فکر کنید و نگاه کنید تنها به چیزهایی می رسید که جزئی از ظاهر است. این
"ما" هستیم , آدم هایی که نه چنینیم و نه چنان , نه پایدار و نه شکننده
(این ماییم , نه این , نه آن) و در بین "ما" بسی "من" زیاد است که نه به
دیگری شبیه است و نه به خودش چرا که دیگران , دیگرانند و خودش نیز تنها
تصویری از خودش (کسی که خودش را پشت تصاویرش مخفی کرده) چرا که همگان ما را
تا زمانی دوست دارند که پنهان باشیم , زمانی که خود را نمایان ساختیم
یقینا به سمت دیگری می روند. (تنها کسی می تواند برهــنه وار خود را به
همگان نمایش دهد و کسی از او نگریزد که خدا باشد.) -------------------------------- مگر
جز این است که اولین رویش درختان در کثافات بود؟ پس چرا به آسمان اوج می
گیرند و نمادی از تقرب به خدا می شوند و تصویری از بهشت را تداعی می کنند؟
آیا همان درختانی که بهشت را مجسم می سازند برای بقای خود از کثافات تغذیه
نمی کنند؟ پس چگونه آدمی باید سراپا آسمان باشد زمانی که درختان پا در
کثافات و کودها می گذارند و به آسمان نزدیک می شوند؟ مگر آن قطره ای که
برای رسیدن به آسمان فقط به سمت آسمان رفت تماما به زمین نیفتاد و نابود
نشد؟ آیا درخت , هرچه بیشتر بهشت را تداعی کند ریشه هایش بیشتر در کثافات
نیست؟ تمامی درختان در این که ریشه ای در کثافات دارند و از همان نیز
تغذیه می کنند مشترکند , تنها تفاوت درختان در این است که عده ای در کودها
می مانند و می خشکند و عده ای از آن تغذیه می کنند و تعالی می یابند. ما
انسان ها نیز چنینیم. (تماما از یک امر کثیف تغذیه می کنیم اما عده ای در
کثافات می مانند و می میرند و عده ای دیگر از آن ها تغذیه می کنند و تعالی
می یابند.) مگر جز این است که هیچ چیز مطلق نیست؟ پس چرا
عده ای به دید مطلق بر دیگران احکام قطعی صادر می کنند؟ آیا همه چیز برای
همه یکسان است؟ یقینا چنین نیست چرا که آن چه مرا بارور کرده یقینا دیگری
را نابود می سازد , به همین خاطر هم "خیر" کسی برای دیگری "شر" محسوب می
گردد. این منم , کسی که از شر به خیر رسیده. من
در جامعه ای هستم که خیرش را فردی مطلق گرا تعیین می کند , آن خیر از نظر
من شر است و از این رو از آن شر به این خیر رسیدم. (خیری که دیگران نامش را
"شر" می گذارند , دیگرانی که بر آن ها نام "بیگانگان" را می گذارم) چرت نوشت : آن ها درختان را قطع می کنند تا پرچم حفاظت از محیط
زیست بسازند و اینان نیز انسان ها را می کشند تا جامعه ای مدنی را محقق
سازند.


برچسبها: آدم, درخت, کثافات, مطلق, شر
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 11:26 توسط یه چرت و پرت گو |
همه جا را غم گرفته بود , تاریکی محض بود. دستی شیطانی بر آسمان شهر کشیده شده بود و مانع تابش نور میشد. همگان , روزهایشان را از ترس شب و شب هایشان را از ترس روزی دیگر می گذراندند. پیرمردی برخاست می گفتند که به دنیا و هرچه که در آن است پشت کرده و سراپا خدا گشته. سراپا نور بود , چهره اش چون خورشید می درخشید و دستانش بوی کتب مقدس را می داد , چنان راه می رفت که گویی دل را نیز با خود می برد. کمر به حذف سیاهی بست به دعوت مردم پرداخت , کسی نبود که از نور او روی گردانَد. مردم او را می پرستیدند. او گاندی دیگری بود , شاید هم پسر چگوارا بود. نه! او خود خود خدا بود. همچو جرقه ای که میان انباری از کاه بیفتد , آتشی عظیم برپا کرد , آتشی که تاریکی را کاملا نابود کرد. پیر بود و دین دار , پس کسی نبود که از او پیروی نکند. (ایمان داشتند که علاقه ای به دنیا ندارد.) حکومتی را به پا کرد و خودش هم همه کاره اش شد! ساخت و ساخت و ساخت روزی مردم را برای سخنرانی جمع کرد. همه جمع شدند. پیرمرد شروع به سخنرانی کرد و تا که لب گشود همه از شدت علاقه , گریستند. پس از ساعت ها سخنرانی , مجلس تمام شد و همه رفتند. سال بعد همین کار تکرار شد و پیرمرد لب به سخن گشود. (کسی نگریست) پس از ساعت ها سخنرانی پرسید : - چه کسی از وضعیت خود ناراضیست؟ فردی که او را "آناتول" صدا می زدند برخاست و گفت : -کجاست آزادی؟ کجاست عدالت؟ کجاست... پیرمرد از او تشکر کرد و پس از زبان بازی های بسیار , گفت : -درود بر تو پسر عزیزم , شما نیز یاد بگیرید و بدانید که برای آبادکردن جایی باید همه با هم باشیم , من که همه ی عیب ها را نمی بینم و یعنی وقتش را ندارم , پس این شما هستید که باید بگویید. درود بر تو پسر عزیزم. مدت ها گذشت , پیرمرد می ساخت. سالی دیگر فرا رسید و فراخوانی همگانی انجام شد و دوباره همان حرف ها , پیرمرد همان سوال را دوباره پرسید : -چه کسی از وضعیتش ناراضیست؟ فردی برخاست و فریاد سر داد که : -آناتول کجاست؟ مردم به خود آمدند و به پیرمرد حمله کردند و او را به هلاکت رساندند. مردم فهمیدند که نور پیرمرد به واسطه ی نورپردازی های دروغین بود. آن ها فهمیدند ملاک چنین افرادی نه عمل , نه نیت و نه به هیچ چیز دیگریست بلکه برای چنین افرادی اصلا ملاکی نیست. (همه شان , آجری از دیوار عظیم و بدترکیب استبداد هستند.) فهمیدند وقتی کسی پیر می شود , علاقه اش به دنیا نیز بیشتر می شود , مثل آن کسی که کل شب را خوابیده اما برای دو یا سه ساعت نزدیک صبح همه چیزش را می دهد. مردم خیلی چیزها را فهمیدند , پس آزاد شدند و آزادانه زیستند. شیطان نشست و گریست... ------------ این داستان , فقط یک داستان بود. (به جایی ربطش ندهید.)



+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 12:4 توسط یه چرت و پرت گو |
زمانی هیچ نبود , خدا بود. و خدا انسان را آفرید. انسان نیز برای خود خدایی را آفرید و به پرستش آن مشغول شد. همواره بشر , دستخوش تحولاتی گشته که این تحولات به تحول خدا نیز منجر شده فلسفه ای تحت عنوان «تحول بشر , تحول خدا» ادیان برای رسیدن به خدایی که انسان را آفریده آمدند و انسان بنا بر تعصب خود ادیان را به گونه ای تحریف کرد تا راهی شود برای رسیدن به خدایی که خودش او را آفریده. زمانی خدا را می خواست برای محفوظ ماندن از شر حیوانات "زمان غار نشینی" سپس او را می خواست برای پیشرفت خود "زمان نوسنگی" بعدها او را می خواست برای کسب علم "زمان پیدایش خط" مدتی بعد او را می خواست برای رسیدن به رویاهایش "زمان نبوغ فکری" اینک دیگر نیازی به خدا ندارد پس او را می خواهد برای جهانی دیگر! "زمان پایان عمر خدا" کم کم عمر خدا تمام شد و سالیانی پیش مُرد. واعظان , خدا را در مساجد آفریدند و سالیانی پیش او را در مساجد کشتند و دفن کردند. جز این است که مساجد گورهای خدا و واعظان نیز مُروّجان خرافه اند؟ خدا مرد , گندید و دفن شد ولی چرا همگان هنوز هم جلویش بر خاک می افتند؟ همان طور که رسیدن نور از خورشید زمانبر است , حس کردن بوی گند خدایان نیز زمانبر است , روزی همگان این بوی گند را استشمام خواهند کرد. "گرچه عده ای هیچگاه توانایی ِ درک حقیقت را نخواهند داشت." متمم متن : خدا , قبل از اینکه متولد شود مرده بود , خدایی که زمانی او را می پرستیدند , موجودی معدوم و مرده است و بدان خدای واقعی همچنان منتظر ماست تا به سویش بازگردیم. چرت نوشت : مردم دو دسته اند : 1. اساسشان بر پایه ی ایمان به خداست. 2. اساسشان بر پایه ی بی ایمانی به خداست. سخن گفتن از خدا برای فردی که بدان ایمان دارد به همان اندازه احمقانه است که کسی که به آخرت ایمان دارد را از معاد بترسانیم! و احمقانه تر از این کار سخن گفتن از خدا برای کسیست که بدان ایمان ندارد! همچو آن کسی که درمورد جدا شدن روح از جسم (پس از مرگ) برای کسی می گوید که به روح اعتقاد ندارد! و احمق تر از همه آنکه با اینکه می داند بازهم می گوید! و اینجا من از همه احمق تر! چنین است که این متن می تواند برای هر کسی باشد و برای هیچ کس نباشد. پی نوشت : من همچو آن دیوانه ای هستم که در روز , فانوس به دست می گرفت و سعی می کرد تا خدا را میان مردمان بیابد , روزی از خود پرسیدم خدا کجاست؟ اینک او را یافته ام و در خلوت خویش او را می بینم. (میام مردم , آنچه یافت می شود بی خداییست.) + پروفایل را نیز مطالعه کنید. (بی ربط به این پُست نیست.)

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 11:59 توسط یه چرت و پرت گو |
انسان به صورت کلی ، به همه ی پدیده ها واکنش نشان می دهد. انسان در
واکنش هایش ، چیزهایی را درک میکند و چیزهایی را می زداید. درک از یک کنش
، با واکنش صورت میگیرد اما انسان به طور عام و روزمره به جای توجه به خود
کنش ، به رابطه ای که آن کنش یا واکنش ایجاد میکند ، فکر می کند و به بحث
می نشیند! درک ِ از زندگی از واکنش هایی هست که زندگی در آن شکل می دهد و
درکشان محدود به واکنش هاست. در نتیجه زندگی را هیچ وقت نمی توانند جدای ِ
از زندگی ببینند. این در واقع یک نوع برخورد ثانویه و ماتاخر با زندگی
است. یعنی زندگی همیشه یک اتقاقی است که افتاده است برای انسان و انسان هم
در این اتفاق قرار گرفته و همیشه , جهت از زندگی است به انسان نه از
انسان به زندگی! در نتیجه کم کم این باعث می شود که انسان دچار یک زندگی خودکار شود و این نوع زندگی به زودی تبدیل به عادت خواهد شد و عادت هم
بالطبع باعث دلزدگی خواهد شد. به همین خاطر خیلی کم پیش می آید که رابطه
بین زندگی و آدمِ زنده برعکس ِ فرمول ذکر شده ، نمود پیدا کند. به عبارتی
دیگر ، زندگی موضوع آگاهی انسان بشود و ابژه ای که او ، به تنهایی آن را
بررسی کند و این همان چیزی است که به زیبایی شناسی معروف است ، یعنی با دقت
نگاه کردن و آگاهانه بررسی کردن زندگی و با پدیده ای به نام ِ زنده بودن ،
یک ساحت ِ جدید وارد زندگی کردن. مشکل اصلی انسان ها ، عدم درکِ یک کل ِ
پوچ و خالی از زندگی است که این باعث می شود پوچی ِ واکنش های خود را به
این پوچی ِ بزرگ ، درک نکند و متاسفانه و شایدم خوشبختانه انسان دارد به
پوچ ترین شکل ، به یک پوچی واکنش نشان می دهد . این همان چیزی است که در
فلسفه به عنوان "معنای زندگی" از آن یاد می کنند. بنابراین ، چرا انسان
فریب ِ زندگی را بخورد و باعث شود او را به واکنش هایی وا دارد که در واقع
جز چیزهای پوچ و بیهوده و به غایت ملال آور نیست؟ بنابراین باید در مقابل
زندگی قرار گرفت. مایی که عصیان ، اندیشه ی
اندیشه هایمان است و رهایی آرمانمان. به زندگی باید پرداخت قبل از آن که ، آن
، به ما بپردازد .

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 11:38 توسط یه چرت و پرت گو |
| ||||||